تبليغاتX
ناشکیبا

باز هم مدت طولانی بطور ناخواسته غیبت داشتم . دلیلش هم باور کنید قانع کننده بود. اما چون دوست ندارم وبلاگم جای آه و ناله بشه ٫ نمی نویسم. اما در طی این مدت که به اجبار با خودم بسیار خلوت داشتم و تنها تفریحم اندیشیدن بود٫ به خیلی چیزها فکر کردم. شاید روزی که حوصله ی بیشتری برای نوشتن داشته باشم گوشه هایی از آنها را بنویسم. خیلی هم سعی داشتم با خدا حرف بزنم تا هم عبادتی کرده باشم و هم از دلتنگی بیرون بیام. اما تمرکز کردن برام مشکل بود و افکارم سخت پراکنده و آشفته بود. اما به هر حال بیشتر از همه با خودش حرف زدم.

چندی پیش مطلب بسیار زیبایی به دستم رسید که حیفم اومد اینجا نگذارمش. خوندنش می تونه اثرگذار باشه.منکه خیلی خوشم اومد.  

"می خواهم یک مداد باشم"

پدربزرگ درباره ی چه می نویسید؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،

در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که
دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست،
او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم:
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود
و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر،
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی،
چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،
در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،

زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام
پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.
سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد.
بدان که چه می کنی.

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 12:16 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۷۲ روز ۵ ژوئن  (مطابق با ۱۶ خردادماه) را بنام روز جهانی محیط زیست نامگذاری نمود و هر ساله در این روز در کشورهای مختلف جهان در رابطه با محیط زیست و بهتر ساختن آن و جلوگیری از تخریب آن مراسمی برگزار میشود. بدین مناسبت دوستان در وبلاگستان ایرانی هم مصمیم به مشارکت در یک کار جمعی شده اندو آن هم چیزی نیست جز نوشتن از محیط زیست در وبلاگها در این هفته. و به قولی سبز کردن فضای وبلاگها. برای آگاهی بیشتر شما را به این سایت هدایت می کنم.

با اینکه سالهای زیادی ست که در ایران نیستم اما اطلاع دارم که وضعیت محیط زیست و توجه به آن درایران در حد بسیار پایینی قرار دارد بنابر این کارهایی از این دست و اطلاع رسانی در این زمینه می تواند کمک بزرگی باشد. یک هفته هم در سال توجه بیشتر به محیط زیست و مسائل پیرامونش می تواند آغاز خوبی باشد برای ادای احترام به طبیعت و زمین و دنیایی که در آن زندگی می کنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:16 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

چند تا عکس که جدیدا گرفتم. هر سال در ماه می زمینهای اطراف شهر بخاطر کاشت این گیاه روغنی بسیار زیبا می شود. متاسفانه اسم فارسی این گیاه را نمی دونم. اما این گلهای زرد رنگ در مقیاسی به این زیادی درست مثل دریایی زرد رنگ است. انگار در نور خورشید گم شده باشی.

در یک گردش یک روزه در کپنهاگ هم این عکسها رو از مرکز شهر گرفتم. دسته های مختلف موزیک.

و این هم ویترین یک بوتیک کفش فروشی در شهر کپنهاگ که خیلی برام جالب بود.

هنوز یادم نرفته که قراره از مسیر دوجرخه سواریم هم چند تا عکس بگیرم و اینجا بگذارم. اما متاسفانه به دلیل مریض شدنم چند روزیه که نتونستم برم دوچرخه سواری .

 

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:20 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

بخشهای کوتاه دیگری از کتاب داگ هامارشولدز را ترجمه کردم که اینجا می گذارم تا دوستان استفاده کنند.

تنها آن دست که خط می کشد می تواند درست بنویسد.


به هر قدمی که بر میداری نگاه نکن٫تنها آنهائی راه راست را پیدا می کنند که به جلوترها چشم دوخته اند.


هرگز بلندی کوه را قبل از اینکه به قله ی آن برسی اندازه مگیر. آن زمان است که خواهی دید چقدر پست بوده است.


اگر هدفت در زندگی با مهربانی درونت تقدس نشده باشد ٫ حتی اگر به پیروزی برسی به شکل دردناکی متوجه ضعفهایت خواهی شد.


البته که تو با شمشیر٫ شمشیر بازی می کنی. اما آیا در گذشته های تنهایت با زهر بازی نمی کردی؟


ما همه یک الهه ی قصاص در درون خود حمل می کنیم که همانا خودخواهی های گذشته هستند٫ پدر بر حق گناهان امروز مان.


مقیاس آنچه که زندگی از تو می خواهد همانا قدرت توست. و شاهکار زندگی تو به احتمال زیاد همانا این است که در برابر شرایط زندگی عقب نشینی نکرده باشی.


شکستهایت را بدون دلسوزی و موفقیتهایت را نیز بدون خود خواهی با خود حمل کن.


ارواح خبیث و پلید همیشه به خانه هایی که خالی هستند بدون دعوت وارد می شوند.در حالیکه تو برای دیگر مهمانهایت در را با مهربانی باز می کنی.


"فقط با شرایط من"

اگر با این روش زندگی می کنی٫ بدان که تو علم روش زندگی کردن را آموخته ای٫ ولی به قیمت تنهائیت.

اینروزها کمتر به وبلاگ گردی می رسم و دوستان اگر کوتاهی میبینند مرا ببخشند. راستش من هر سال در این ایام حال غریبی دارم. پر از عشق به زندگی و طبیعت و مسحور زیباییهای فصل. هر روز ساعتی را با دوچرخه ی نه چندان نو و تازه ام به ماجراجویی می روم. در کنار درختان و جوانه ها و گوسفندها و مرغابی ها و ..... امروز اگر فراموش نکنم با دوربینم به این جشن تنهایی با اطرافم می روم و از مناظر فوق العاده که میبینم عکسهایی میگیرم و در پست بعدی برایتان می گذارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 8:49 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

کلی مطلب نوشتم و با یک کلیک اشتباه همه پاک شد. این دومین باری هست که من این اشتباه را در وبلاگم انجام میدم. خیلی اعصاب خورد کنه. سختی کار من در این هست که من معمولا مطالبم را مستقیم همینجا می نویسم و یادداشتی ازشون ندارم تا در صورت وقوع چنین اشتباهاتی مجددا آنها را بنویسم.

روز ۱۷ اردیبهشت سالروز درگذشت یکی از شعرای معاصر و بسیار عزیز است. حسین منزوی. شعری زیبا و عاشقانه از او  را انتخاب کردم که اینجا بنویسم.

یادش گرامی و روانش شاد.

من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم

من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم

هم از فریب رهیدم٫ هم از سراب گذشتم

که از خمار به دریایی از شراب رسیدم

به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی

به جلوه ی تو٫ به خورشید بی نقاب رسیدم

اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم

به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم

مرا به مهر خود آباد می کنی تو٫ غمی نیست

به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم

شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم

به تب٫ به تاب٫ به آتش٫ به التهاب رسیدم

چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم

که در تو ٫ در تو٫ به زیباترین جواب رسیدم

کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو

به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم

چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم

تو را که در تو به معنای عشق ناب رسیدم

حدس بزنید چه خبر بوده؟

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 12:47 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

چند سال پیش استاد ادبیات سوئدی ام کتابی به من داد که با عث شد با شخصیت بزرگی اشنا بشوم. و او کسی نیست جز Dag Hammarskjöld (داگ هامارشولد) دبیر کل سازمان ملل در سالهای میانی ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۱ یعنی آخرین روز زندگی وی. او یک متفکر و انسان دوست و ازاد اندیش است.

متولد۱۹۰۵ میلادی در سوئد. وی در یک سانحه ی مشکوک هوایی در سال ۱۹۶۱ جان سپرد. از مشاغلی که وی داشته می توان به اینها اشاره کرد: مدیر کل بانک مرکزی سوئد - معاون وزیر امور خارجه و دبیر کل سازمان ملل متحد.

این را هم اضافه کنم که وی در همان سال وفاتش برنده ی جایزه ی صلح نوبل هم شد.

کتابی که از او به دست من رسید حاوی یادداشتهای کوتاه و بلندی ست که او به صورت روزانه در دفتر خود یادداشت می کرده است و پس از فوتش وقتی به آپارتمان محل زندگیش در نیویورک می روند آنرا کنار تختش به همراه یک نامه بدون تاریخ برای Leif Belfrage  (لیف بلفراگه) معاون وقت وزیر امور خارجه ی سوئد پیدا می کنند. در نامه خطاب به leif آمده بود که : اگر به خاطر داشته باشی روزی برایت تعریف کردم که در حال نوشتن دفتر خاطراتی هستم که تو یکروزی باید آنرا  نگه داری کنی. این همان دفتر است.زمانی که نوشتن در این دفتر را آغاز کردم فکر نمی کردم که روزی کسی آنرا بخواند اما با اتفاقاتی که اخیرا افتاده و با توجه به موقعیت من بهتر است که این یادداشتها چاپ شوند تا مردم مرا بهتر بشناسند. تو اگر اینها را قابل انتشار میدانی این کار را برایم انجام بده. اینها مطالبی ست در درابطه با من و خودم و خدایم.

با خواندن این کتاب به فکر افتادم که آنرا به فارسی ترجمه کنم تا هموطنانم هم بتوانند از این کتاب بهره ببرند . این ایده را تا حدی هم عملی کردم اما به دلیل گرفتاریهای زندگی هنوز به انجام نرسیده. البته باید اینراهم اعتراف کنم که مطالب این کتاب به زبان قدیمی سوئدی ( یعنی با استفاده از کلمات دشوار و تا حد زیادی هم ترچمه نشده به فارسی ) نوشته شده و من برای ترجمه ی صحیح بعضی از  کلمات این کتاب مشکلاتی داشتم.

در اینجا بخشهای کوتاهی از این کتاب را براتون می گذارم. و سعی می کنم هر چند وقت یکبار اینکار را ادامه دهم.

"اولین و آخرین حقیقتی که در زندگی بدان دست می بابی این است که : آنچه را که به زندگیت معنا و ارزش می دهد می توانی به دست بیاوری یا از دست بدهی اما هرگز نمی توانی مالک آن شوی. "

"هرگز ارتفاع کوه را تا قبل از صعود کامل اندازه مگیر آنوقت است که میبینی چقدر پایین بوده ای."

" تو که بالای سر ما هستی

تو که یکی از ما هستی

تو که هستی

در ما

باشد که همه تو را ببینند٫ حتی در من

باشد که من بتوانم راهی بسازم به سوی تو

باشد که من بتوانم سپاست گویم برای همه چیزهایی که نصیبم کردی

باشد که هرگز نیاز دیگران را فراموش نکنم

مرا در عشق خود حفظ کن

چنانکه همه چیز در من باقی بماند

باشد که همه ی این هیاهو ها به تو بازگردد

و من هرگز اسیر دلسردی و ناامیدی نشوم

چراکه من زیر دست تو هستم

و  همه ی قدرتها و خوبیها در توست.

به من

یک حس پاک عطا کن تا بتوانم تو را ببینم

یک حس تواضع عطا کن تا بتوانم تو را بشنوم

یک حس عاشقانه عطا کن تا بتوانم به تو خدمت کنم

ایمانی به من عطا کن تا در تو باقی بمانم."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 13:12 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

بهار با همه ی جلوه های جادویی  و عطر گلها و هوای روح بخشی که داره به شهر ما هم سرک کشیده و همه جا رو با زیبایی های خاص خودش تسخیر کرده. دیروز به یک پیاده روی در همین اطراف منزل رفته بودم و بقدری از احساس بهاری لذت می بردم که دلم نیومد شما دوستان خوبم را در آن شریک نکنم. برای همین چند تا عکس از مناظر اطراف گرفتم که براتون میگذارم.

خودمونیم از عکسهایی که سری پیش گذاشتم استقبال کردید من هم لوس شدم و دارم با این هنر نداشته ام شما را بمباران می کنم.

این هم همسایه های زیبای من زیر آفتاب گرم بهاری

این روزها نزدیک به اولین سالگرد تولد وبلاگم هست و  جا داره که از همه ی همراهان خوب وبلاگم در طی این روزها که همیشه در کنارم بودند و منو در این فضای مجازی تنها نگذاشتند تشکر کنم. هرچه گل در عالمه تقدیم صفای وجود شما دوستان.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 12:38 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

باورم نمیشه که تونستم برگردم به اینجا و بنویسم. حدود بیشتر از یک ماه است که من نمی تونستم بلاگفا را باز کنم و دلیلش هم بعد از مدتها جستجو معلوم شد که فسخ قرارداد میان سرور بلاگفا با شرکت اینترنتی بود که من مشترک آن هستم. وقتی هم سئوال می کردم که این اشکال کی برطرف میشود جواب مشخصی برای من نداشتند. خوشبختانه دیشب در حالی که اصلا انتظارش را نداشتم بلاگفا باز شد و چشم من به جمال آن روشن شد. تازه فهمیدم که چقدر به اینجا و دوستانی که در این مدت پیدا کرده ام عادت کرده ام.به هر حال به امید خدا از امروز مجددا فعالیت من آغاز میشود. از همه ی دوستانی که در این مدت برای من پیغام گذاشتند و جویای حالم بودند و برخی هم نگران من بودند بی نهایت تشکر می کنم. متاسفانه زیباترین ایام سال یعنی نوروز را هم از دست دادم و نتونستم به موقع پیام تبریکی داشته باشم برای دوستان وبلاگی ام که همینجا از همه بابت این تاخیر عذر می خواهم و سال نو را تبریک می گویم. سال خوبی برای تک تک دوستان عزیزم آرزو می کنم.

به وبلاگها سر خواهم زد و برای همه ی دوستان خواهم نوشت.

در طی این مدت غیبتم از طرف دوستان عزیزی به بازیهای وبلاگی دعوت شده ام که نمی دونم آیا برای شرکت کردن در آنها هنوز فرصتی دارم یا نه؟ به هر حال ممنون محبتشون هستم.

در این یک ماه دو سفر داشتم. یکی به استکهلم و دیگری به هامبورگ. عکسهایی هم انداخته ام که براتون می گذارم . هر دو شهر بسیار زیبا هستند و هر دو هم در کنار دریا واقع شده اند که همین مسئله به زیبائیشان افزوده. جایی که من زندگی می کنم تقریبا در وسط فاصله ی میان این دوشهر قرار دارد  ٫ در نتیجه اول چندین صد کیلومتر به شمال سفر کردم برای دیدن استکهلم و سپس چندین صد کیلومتر به سمت جنوب برای سفر به هامبورگ و البته گذشتن از دانمارک.

این یک کلیسای بسیار بزرگ و زیبا در مرکز شهر هامبورگ است.

نمای داخلی آن

نمای خارجی آن

خیابانی در هامبورگ

یک مرکز خرید بسیار دیدنی

و جایی که من خیلی خیلی از دیدنش لذت بردم یک نمایشگاه فروش ماشینهای پورشه

و اینهم یک فراری خیلی ناز .به قیمتش توجه کنید. ۲۲۹۰۰۰ یورو.

 

 ایستگاه مرکزی راه آهن هامبورگ

و حالا عکسهایی از استکهلم( قسمت قدیمی شهر که یکی از جاذبه های توریستی آن نیز می باشد با کوچه هایی بسیار باریک و جالب)

البته عکسها حرفه ای گرفته نشده اند چون من اینکاره نیستم. اما علاقه اش را تا دلتان بخواد دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 13:52 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

بچه که بودم همیشه خودم را جای این و آن می گذاشتم و دلم می خواست به جای اونها باشم

یادمه خیلی دلم می خواست جای انیشتن باشم ٫ همیشه دلم می خواست یه نفر دیگه باشم

اما الان نه

دلم میخواد فقط خودم باشم

خیلی های دیگه هم اینجوری بودند

مثلا یه نفر رو می شناسم که دلش می خواست جای لئوناردو دی کاپریو باشه البته خیلی هم شبیه بود

یه نفر دیگه رو می شناختم که خیلی دلش می خواست مادونا باشه که البته اصلا هم شباهتی نداشت

ولی داشتم پیش خودم فکر می کردم چرا من هیچوقت دلم نخواست

جای یه تیر چراغ برق باشم مثلا وسط میدان ولی عصر

که از صبح تا شب به رفت و آمد مردم نگاه کنم

یا می تونستم خودمو بذارم جای دل و روده ی یه سوسک که داره از دیوار بالا میره

و یه نفر هم با دمپایی دنبالشه و هر لحظه ممکنه که روی دیوار پخش بشه

میدونم که الان می گویید وااای... بی ادب حالم بد شد

ولی واقعا اون چه حالی داره توی این شرایط؟

یا مثلا هیچ وقت خودمو جای ته کفش نگذاشتم

ته کفشی که هرگز خورشید رو نمی بینه

هیچ کس بهش اهمیت نمیده و همیشه فشار خیلی زیادی روشه

مجبوره از پای صاحبش در برابر کثیفی ها و خطرات محافظت کنه و با این همه فداکاری حتی کسی بهش فکر هم نمی کنه

یا مثلا دکمه ی ماوس

نمی دونم تا حالا شده کسی خودشو جای دکمه ی ماوس بذاره؟

همیشه تو سری خور ٫ولی اگه همین دکمه نبود شاید الان استفاده از کامپیوتر واقعا غیر ممکن بود

ولی واقعا کسی بهش اهمیت میده؟

شده تا حالا کسی خودشو جای کش شلوار بگذاره؟

توی یه جای تنگ و تاریک اسیر باشه و اگه یه وقت زندگیش به پایان برسه و دو تیکه بشه ممکنه آبروی صاحبش را ببره

یا مثلا شده خودتونو جای یه بشقاب بگذارید؟

این همه غذاهای خوشمزه توی شما میزارند و همه از این غذاها لذت می برند جز شما

شما فقط مجبورید که وسیله ای باشید برای لذت دیگران

یا شده تا حالا کسی خودشو جای خودکار بیک بگذاره؟

اگه صاحب شما یه دانش آموز تنبل باشه٫ احتمالا در این حالت احساس بی مصرفی می کنید

تنها فایده تون شاید این باشه که صاحبتون سر جلسه ی امتحان با شما میزنه توی سر خودش شاید بتونه مسئله  رو حل کنه

یا مثلا خودتون را جای شیشه های ویترین مغازه ی عروسک فروشی گذاشته اید؟

که هر روز یه عالمه پسر و دختر خوشگل بیان و بهتون زل بزنند

ولی این اصلا براتون مهم نباشه چون شما عاشق شیشه ی مغازه ی کفش فروشی روبرویی شده اید

و خودتون هم میدونید که هیچ وقت بهش نمی رسید

یعنی تقریبا غیر ممکنه به عشقتون برسید

یا اصلا کسی تا حالا خودشو جای شعله ی شمع گذاشته؟

با وجود اینکه به اطرافش نور و گرما می بخشه

ولی زندگیش واقعا به یه فوت بنده

خیلی چیزای دیگه هست که ما هیچ وقت خودمون را جای اونا نگذاشتیم

هیچوقت شده خودتون را جای طناب دار احساس کنید؟

که به گردن بی گناهی گره خورده و ناچاره باعث مرگ او بشه...

شده تا حالا فکر کنی که چی میشد اگه یه گنجشک کوچک بودی؟اصلا دوست داری گنجشک باشی؟

دوست داشتی جای تنهایی من بودی و همیشه با من بودی؟

دلت می خواست یه دونه برف بودی که توی هوا قل می خوره و میافته روی گونه ی یه بچه کوچولو و باعث شادی او میشه؟

فکر کن...بازم فکر کن!

چی میشد اگه تو من بودی و من تو؟ اصلا من کی هستم و تو کی هستی؟

دلت می خواست جای آرزوهای برباد رفته ی من بودی و من همیشه در حسرت نرسیدن به تو می سوختم؟

ولی میدونی...

ما همه یه جورایی توی زندگی واقعیمون داریم نقش همه ی این اشیا اطرافمون را بازی می کنیم و عادت کردیم که نقش بازی کنیم تا اضطراب نداشته باشیم

ولی خودمون بی خبریم

واقعا نقش واقعیه انسان چیه؟ چه جوریه؟؟؟؟و چه جوری باید باشه؟؟؟

چکار کنیم که عمرمون هدر نرفته باشه؟؟؟...

اصلا چرا به فکر عمرمون باشیم؟

مگه نه اینکه عمر ما خودش چه ما بخواهیم و چه نخواهیم تموم میشه؟ خوب پس بذار تموم شه!

اگه قراره روزی نباشیم چه فرقی می کنه که وقتی بودیم چه جوری بودیم و چه جوری گذشت؟

واقعا من کی هستم؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 14:49 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |

بطور خیلی اتفاقی و از روی خوش شانسی در وبگردی های روزانه ام به کتاب ارزشمند " سفرنامه ی اون ور آب " نوشته ی دکتر پرویز رجبی استاد سابق تاریخ دانشگاه ملی برخورد کردم و حیفم آمد این لذت را با شما دوستان تقسیم نکنم.

این کتاب که در نسخه ی اینترنتی اش ۱۴۸ صفحه دارد توسط آفای محمد افراسیابی ویراستاری شده که ساکن سوئد هستند و من در اینجا به ایشان خسته نباشید می گویم.

خواندن این کتاب برای کسانی چون من که در غربت زندگی می کنند بسیار جالب توجه است. بخصوص که ما غربت نشینان مخاطبان این کتاب هستیم. به گفته ی ایشان " نیمه ی خود را در میهن جا گذاشته ایم" و همیشه در تنهایی خود به دنبال آن نیمه ی جا مانده هستیم.

دکتر پرویز رجبی عاشق ایران است و آنچه می گوید و می نویسد ناشی از عشق شدید او است به سرزمین ایران.توصیف ایشان از ایران همان توصیفی است که مجنون از لیلی می کند. مگر نه اینکه عاشق از بدی های معشوق فاکتور می گیرد؟

در اینجا بخشهای کوتاهی از صفحات اولیه ی این کتاب را برایتان می نویسم تا اگر شما هم مانند من مشتاق خواندن کتاب بطور کامل بودید و دسترسی به کتاب نداشتید با استفاده از لینکی که در آخر مطلبم می گذارم  آنرا مطالعه نمایید.

 

چه حکایتی است این سرزمین٫ که هزاردستان هر شاخ گلش را فسانه ای است هفتاد من٫ و مثنوی لحظه به لحظه ی حضور به کمالش را رونق هزاردستان. به هر دریش که دق الباب میکنی٫ هزار خفته به حلاوت می پرند بر لب ایوان تا ندهند انفعالت که اینجا ستر عفاف ملکوت است و حریم ایزدان.

هر ذره از خاک این سرزمین امانت دار پرده ای است در دایره ی پرگار٫ و در پس هر پرده ای که پس می زنی٫ قامتی است٫ اگر هم خمیده٫ استوار....

 

اینجا سرزمین تختان جمشید است و تخت سلیمان و دریاچه ی بختگان. و سرزمین شیراوژنان و بیژنان و منیژگان. زرتشت همین سرزمین است که به نبرد خدایان در آسمان پایان داد و اندیشه ی یکتاپرستی را جای انداخت. و کردار نیک و پندار نیک و گفتار نیک را....

 

هنگامی که در ایران بی کرانه ات سفر می کنی٫ اگر از میزبانی آسمان و بی نالود و هزار مسجد و گردنه ی اکبر و حیران و هزارچم و جنگل گلستان و کویر نمک خسته شدی٫ به آسانی می توانی در پای چند درخت قهرمان و مظهر قنات واحه ای که حصارش بیابان است و دروازه اش بیابان٫ در آغوش باز واحه نشینی مهربان٫ هم خستگی خود به در کنی و هم خستگی و تنهایی میزبان از تن اش بتکانی....

 

من به سهم خودم به این سرزمین نگاه بسیار کرده ام. از خواننده ام اجازه می خواهم که یک بار از جایی دور نگاهش کنم.پیشاپیش می دانم که نفس کار پای انتقاد را هم از مردم جادو شده ی این سرزمین جادویی به میان خواهد کشیدو می دانم که بسیاری به خود حق خواهند داد که از انتقادهای بسا تلخ من در گله باشند....

"سفر نامه ی اون ور آب"

+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 14:11 توسط ماری مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin |